باز هم كه برگ پيدا شد رفتگر نعره میزد متهم فصل پاییزه قاضی و رفتگر
باز هم كه برگ پيدا شد
رفتگر نعره ميزد و ميگفت متهــم فـصل پاييـــز اسـت
و وكيل مـــدافعش ميگفت كه خيابان زبرگ لبريزاست
قاضي دادگاه به يك سرباز گفت پاييز را خبر بكنيد
وبگوئيد مجرم است به او اين عمل را زودتر بكنيد
ناگهان باد آمد و رقصيد گفت من وكيل پاييزم
حرفتان چيست زود بيان بكنيد شاغل هستم و برگ ميريزم
قاضي از حرف او فهميد او خودش مجرماست و مظنون است
شايد او، باد را ميگويم تازه نا بالغ است و مجنون است
قاضي آن لحظه حكم نداد شايد آن رفتگر رضا بشود
يا كه باد اعتراف كند و زپاييز او جدا بشود
قاضي از پرونده سر برداشت گفت بر باد متهم هستي
متهم بر سه جرم بيپايان دزدي و مردمآزاري و مستي
مردمآزاريت كه مفهوم است دزدي از باغها معلوم است
مستيات هم زجهرهات پيداست توي دادگاه ميرقصي...!
چند روزي از اين قضيه گذشت دادگاهي دوباره برپا شد
رفتهگر نعره ميزدو ميگفت باز هم كه برگ پيدا شد
باد، پاييز، درخت و برگ همه متهم شدند به مرگ
روز اجراي حكم فرارسيد رفتهگر با كنايه ميخنديد
باد را با طناب دار زدند برگ را با درخت سوزاندند
فصل پاييز را به حكم قضا تيرباران نموده در صحرا
حال ديگر تمام شد همه چيز قاضي آنجا نشسته پشت به ميز
قاضي و رفتگر چه خندانند نكتهاي مانده نكتهاي بس ريز
بعد از اجراي حكم قاضي را ميبرد خانه رفتگر با ناز
آخر آنها پسر عمو هستند نكته اين است نگو به كس اين راز...