قلب سنگي دریا درنزن موج امواج سونامی!
قلب سنگي
در خانه بودم قلب من آنجاست آنجاست
در كنج ساحل گوشهاي نتهاست تنهاست
آرام موج آمـــــد و در زد خـــانهام را
از پشت شيشه اشكهـــاي موج پيـداست
امــــــواج مــن آرامتـــــر آرام باشيد
اين قلب غمــــگين است كمبراو بپاشيد
امروز روز غصه خوردن نيست خورشيد
اي ابــرها لطفا زهمــديگــــر جدا شيد
يك جمعه ره باقيست تا آنسوي ساحـــل
اي واي تنها مــــاندهام با پاي در گـــل
بايــد بـراي آب هم قـلبي بســـــــازم
بايد ! نبايد خـــويشتـن را مــن بـبـازم
از جــنس شيشه قــبلي از احسـاس خالي
قلبــــي بــراي آب، آب بــي خـــيالي
منظور من درياست درياي بـزرگ است
او اژدهاي خفتهاي از جـنس گرگ است
با آنكه امواجـش مداوم در خـروشنـــد
مرغان ماهيخوارش آنجا مي فروشند
دريا همان درياسـت درياي سياهـــــي
بي قلــب و بي احســــاس تنها با نگاهي
بايد به او من هديه مـــي دادم دلي را
حــل مــينمودم از نهادش مشـكلي را
با انكه او رادوست ميدارم هــــميشه
اما شـــنا كردن، خطر، با او نميشــــه
دريا شبيه اژدهايي بس بزرگ است
قبلاً كه گفتم او نهادش مثل گرگ است
من دوست دارم باز او را با غروبش
با ساحلش با صـبح، با امـــواج خـوبش
دريا برايم مثل يك مادر قشنگ است
با آنكه قلب او فقط از جنس سنگ است